أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

261

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) فارس مىگرفت و كافران را گوشمالى مىداد و در جملهء ولايت فارس كس نبود كه با او محاربت و مكاوحت تواند كرد تا جمله شهرهاى كرمان را به دست آورد و به سر حدّ بيابان خراسان آمد . آنجا نزول كرد و فرمود كه غنايم فارس و كرمان كه حاصل شده بود حاضر آوردند . خمس از آن جمله جدا كرده به خدمت امير المؤمنين عمر ( رضى ) فرستاد و او را از فتح فارس و كرمان كه به مدد خداى تعالى ميسّر شده بود اعلام داد و باز نمود كه اين مكتوب را از سر حدّ خراسان در قلم آورده است تا امير المؤمنين را واضح باشد . چون نامه به امير المؤمنين نوشت و خمس غنايم بفرستاد ، باقى غنايم بر مسلمانان قسمت كرد . هر سوارى را هشت هزار درم و پياده را چهار هزار درم رسيد . چون فتحنامهء فارس و كرمان و خمس غنايم آن ولايت [ 106 الف ] به عمر رسيد خوشحال شد و بارى تعالى را شكرها گزارد و آن مال را بر مسلمانان حصّه فرموده ، جواب نامهء ابو موسى را بر اين مضمون نوشت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . بعد از حمد و ثناى بارى تعالى ، اين نامه‌اى است از عبد اللّه عمر بر ابو موسى ، امّا بعد ، نوشتهء تو اى ابو موسى رسيد . مضمون معلوم شد و فتحهايى كه به فضل و عون بارى تعالى تو را ميسّر آمد و ولايت فارس و كرمان مر مسلمانان را مسلّم گشت يك يك دانسته شد و بارى سبحانه را بر آن نعمت و دولت شكرها گزارده آمد . آنچه نوشته بودى كه اين نامه را از سر حدّ بيابان خراسان مىنويسم ، مگر انديشهء رفتن به جانب خراسان مىدارى ؟ مىبايد كه بدان جانب نروى و در رفتن به جانب خراسان توقّف كنى كه ما را به ولايت خراسان هيچ حاجت نيست . چون اين نوشته به تو رسد ، بايد كه به هر شهرى كه به عون اللّه سبحانه بر دست تو فتح شده است نايبى نيكوسيرت ، محمود الخصال ، پسنديده افعال ، امين ، و معتمد نصب كنى و به جانب بصره باز گردى و در آنجا مقيم باشى و دست از خراسان بدارى كه ما را با خراسان و خراسان را با ما هيچ كارى نيست . كاشكى ميان ما و خراسان كوهها بودى از آهن و درياها بودى از آتش و هزار سدّى بودى در ميان چون سدّ سكندر . علىّ بن ابى طالب ( رضى ) حاضر بود گفت : اى خليفه چرا چنين مىفرمايى ؟ امير المؤمنين فرمود : از جهت آنكه خراسان از ما بسى دور است و ولايتى است پر از فتنه و شرّ ، و اهل آن پر از كينه و حيله و نفاق .